تجسمِ خلاق
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 15:54
+مدتی هست مجله ی راز رو میخونم، یکی از بهترین هاست، مطالبش فوق العاده هستن، یکی از جالب ترین مطالبش موضوعی به اسم تجسم خلاق هستش. به این معنی که شما چیزی رو که میخواید و یا ارزو دارید باید به طرز خلاقانه ای توی ذهنتون تجسمش کنید، مثلا یه وسیله ی خاصی رو احتیاج دارید، هر صبح یا هر شب حداقل به مدت 10 ...
رضایت
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 15:54
+آدمی هستم تا زمانی که از 100 درصدم استفاده نکنم احساس رضایت نمیکنم! مثلا: الان روزا اکثرا ترجمه میکنم، عصرا کلاس دارم، یه دونه شاگرد خصوصی هم دارم که هفته ای 2 بار میاد خونمون، با این حال هنوزم از خودم احساس رضایت ندارم، چون دلم یه کاری میخواد که 8 صبح برم 3 عصر بیام خونه! شاید چون قبلا همچین کاری ...
خداحافظ پاییزِ زیبا
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 15:54
+پاییزم بالاخره سر اومد، وقت شمردن جوجه هاست.... شب یلدای پارسال بهترین شب یلدای زندگیم بود، اون جشن خوبی که تو خوابگاه گرفتیم عالی بود و تکرار نشدنی. +این چند روزه دوتا مصاحبه تو دوتا شرکت رفتم که خوب بودن، حالا منتظرم که بهم خبر بدن، تا ببینم خدا چی میخواد. سوم شخصم که از طرف کارش چند روزی رفته بو...
مهرآبان
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 14:24
+"مهر" را بر سر" آبان" بگذار " مهربان " میگردد.من ترا با همه ی مهر به آبان دادم مهربان باش که پاییز بهاران گردد. اولین روز آبان با خیر و خوشی گذشت، ماهی که نکوست از اَولش پیداست (لازم بود که ثبت و وصل بشه به اون بهترین روزای زندگیم) زندگی واقعا زیباست، اگه زیبایی هاشو نمیبینیم قطعا اشکال از ماست! +ک...
پاییز زیبا
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 20:32
+خب میدونم که خیلی وقته آپ نکردم، راستش حوصله ی آپ کردن نداشتم، توی تمام این روزایی که گذشت اتفاقای زیادی افتاد، مهمتریناش رو میگم: اولا که هوا همچنان گرم و جهنمیه هنوز، اصلا انگار نه انگار که پاییز شده فقط شبا یه خرده خنک و خوب میشه، توی همین روزا که گذشت مدام دنبال کار بودم و جاهای مختلفی سر زدم و...
شکر نعمت نعمتت افزون کند...
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 20:31
+این همه سال این همه پست نوشتم، الان میخوام یه پستی بنویسم که اختصاص داشته باشه به خدا، به خدایی که تمام این سال ها همراهم بود و هست و خواهد بود. خدای خوبم به خاطر تک تک لحظه هایی که کنارم بودی و تنهام نذاشتی و مواظبم بودی ازت سپاسگزارم، که چه بسا اگه نبودی معلوم نبود به چه سرنوشتی دچار میشدم. ازت س...
پادشاه فصل ها، پاییز
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 21:40
+دیروز یعنی چهارشنبه بازم چند تا دانشگاهِ دیگه رو سر زدیم و بعضیاشون گفتن که استاد نیاز ندارن و بعضیا هم گفتن توی سایت باید ثبت نام کنی. +امروزم رفته بودم چندتا بانک کار داشتم، و در نهایتم رفتم پاساژ و یه کفشه نو خریدم که خیلی عالی ن. عصرم کفش جدیدامو پوشیدم و باهاشون رفتم پیاده روی. +خیابونا کم کم ...
دل نهادم به صبوری
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 21:31
+یه روز قبل از اینکه از خوابگاه برگردم، اولین باروون پاییزی رو دیدم، بی نهایت قشنگ بود و با دوستم توی محوطه خوابگاه بودیم بعد دیدیم بقیه ی بچه ها هم همه اومدن تو محوطه، روز عید غدیر بود، اینجا باید تقریبا تا آبان منتظر بمونیم تا بلکه بارونی بباره. +دیروز باز رفتم بیرون، به چند تا مدرسه ی غیر انتفاعی...
به سمت ماندنت، راهی نمیشوی چرا...
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 21:31
+روز آخری قبل از اینکه برگردم، با یکی از دوستام بعد از دوسال رفتم مسجد دانشگاه، کلا من توی این دو سال نمیرفتم نمیدونم به چه دلیل چرتی! ولی خب با خودم گفتم زشته دیگه نرم بعد از دو سال، رفتیم اول فاتحه خوندیم برای شهید گمنام، بعدشم رفتیم نماز جماعت، سالها بود که نرفته بودم، بعد از اونم که دو تا دیگه ا...
عجیب روزی بود امروز...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 18:53
+امروز از 9 صبح سرپا بودم تا 12 و نیم شب؛ چند دقیقه ای هست که نشستم؛ از صبح همه ش دنبال کارای فارغ التحصیلی بودم و بردن و تحویل دادن پایان نامه به اساتید و مشاور و کتابخونه و پژوهشی و غیره و غیره؛ بعدشم که تسویه حساب با خوابگاه و پول دادن برای صحافی و کارای دیگه خلاصه تا 1 و نیم ظهر دانشگاه بودم که ...
بهترین روزای شهریوری
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 22:26
+امروز یکی از بهترین روزای شهریورم بود، ساعت 11 ظهر رفتم سمینار دوست و هم اتاقی قبلی عزیزم، یه ساعت طول کشید و بعدم اومدم خوابگاه و ناهار خوردم. بعدش عصر با اون یکی دوستمون قرار گذاشتیم که عصرش بریم بیرون، و عصر کلی تیپ زدیم و رفتیم هتل، البته میخواستیم بریم کافی شاپ هتل، خلاصه کلی تو محوطه ش عکس گر...
دفاع کارشناسی ارشد
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:40
+روز چهارشنبه 24 شهریور من و دوتای دیگه از هم کلاسیام دفاع داشتیم. از صبح بیدار شدیم و کارای جانبی رو انجام دادیم و بعدم اماده شدیم ساعت 11 رفتیم دانشگاه، تا ساعت 12 معطل شدیمو ساعت 12 رفتیم توی تالار و میزو چیدیم، بعد اولین هم کلاسیم دفاع کرد که خیلی عالی بود و نمره شم خوب شد، بعد از اون نوبت دفاع ...
از دیدار تو برمیگردم9
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+امروز بعد از کلاس که برگشتم بهش زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم که برم دنبالش و با هم بریم دور بخوریم؛ اما در واقع میخواستم کادوی تولدش رو بهش بدم که براش گرفته بودم. خلاصه حدود نیم ساعت تا چهل دقیقه دور خوردیم و بعد رسوندمش و بعدشم رفتم خونه عمه م. + میدونم پیش خودتون میگید این دختر دیوونه ست که یه رو...
اٌمیدی که نمی بازم
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+گاهی، وقتی توی اوج نا امیدی هستی، دری از امید به سمتت باز میشه، نشونه هایی اطرافت میبینی که کمکت میکنن نگاه و طرز فکرتو عوض کنی. تصمیم گرفتم مثبت فکر کنم و افکار مثبتم رو بنویسم، آینده رو اونطور که میخوام بنویسم. مطمئنا این افکار زمان حال ما هستن که آینده رو برامون میسازن. کنترل کردن و نگه داشتن اف...
روز جهانی چپ دست ها مبارک
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+امروز 22 مرداد و در واقع فردا یعتی 13 اگوست روز جهانی چپ دست ها هستش. روزی که در تمام دنیا جشن میگیرنش اما تو ایران اصلا کسی خبر نداره.... خواستم این روز عزیز رو به همه ی دوستان چپ دست تبریک بگم که طی این همه سال با سختی هایی که برامون وجود داشت دست و پنجه نرم کردیم، از جمله صندلی های راست دست ها ط...
روزهای پایانی مردادی
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+کلاسم دیروز رسما تموم شد و از بچه ها امتحان گرفتم، خیلی دلم براشون تنگ میشه، ولی از یه طرفم خیلی خوشحالم چون دارم به روز رفتن و برگشتن به خوابگاه پیش دوستام نزدیک میشم. ایشالا برم اونجا و دفاع کنم و باز با دست پر برگردم اینجا و دوباره دیگه تمام وقت برم سرکار. خیلی خیلی حسه خوبیه، عاشق پاییزم، برای ...
خداحافظ مرداد
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
خب آخرین روز مردادم به پایان رسید و فردا اول شهریوره! چیزی به مهرِ دوست داشتنی باقی نمونده:) فردا داره با دوستش میره سفر، میخواد اول بره کارای انصرافیشو از دانشگاهی که قبول شده بود برای ارشد انجام بده و بعدم برن تفریح. قرار بود امروز همدیگه رو ببینیم که نشد، باباش با ماشین رفته بود اهواز، میخواست به...
دلم گرفته ای دوست....
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+خیلی وقته که نبودم، خیلی وقته که ننوشتم. از روزی که اومدم خوابگاه سرم خیلی شلوغ بود، اتاقمونم خیلی شلوغ بود، یه اتاق 6 نفره با 7 نفر آدم که 4 نفر متاهل بودن و ما 3 نفر مجرد بودیم. بعدم که دوستام یکی یکی اومدن، بعد اون 5 نفر دفاع کردن و رفتن و چند روزی هست که اتاق 2 نفره شده اما ما 2 تا از دوستامون ...
من، همون یارِ قدیمی
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:13
+روز بیست شهریور اولین دفاع بود که دفاعِ هم کلاسی و دوستم بود، دفاعش خیلی خوب بود و نمره شم خیلی خوب شد و روز خوبی رو برامون رقم زد. فرداش یعنی 21 شهریور دفاع یکی از بچه های جغرافیا بود که دوست مشترک من و هم کلاسیم حساب میشد و مارو دعوت کرده بود که برای تدارکاتش بریم. دفاعش محشر و عالی بود و نمره شم...