خرید بک لینک
+امروز از 9 صبح سرپا بودم تا 12 و نیم شب؛ چند دقیقه ای هست که نشستم؛ از صبح همه ش دنبال کارای فارغ التحصیلی بودم و بردن و تحویل دادن پایان نامه به اساتید و مشاور و کتابخونه و پژوهشی و غیره و غیره؛ بعدشم که تسویه حساب با خوابگاه و پول دادن برای صحافی و کارای دیگه خلاصه تا 1 و نیم ظهر دانشگاه بودم که خسته و گرسنه و مرده شدم بعدش خواستم برم غذا بخرم که دیدم تو تالار دانشگاه جشن عید غدیره خلاصه از گرما خستگی رفتم اونجا بشینم که ازمون پذیرایی کردن و توی بسته ی پذیرایی یه پول سکه ای ضمیمه کرده بودن به عنوان هدیه ی سید ها؛ بعد که جشن شروع شد و موسیقی سنتی اجرا شد و خیلی خیلی زیبا بود و بعدم که موسیقی زورخانه ای و خیلی عالی بود، بعد از جشن فقط در این حد اومدم خوابگاه که نماز بخونم و دوباره حاضر شدم با دوستم سمیرای عزیزم رفتیم دفتر خونه چون اموزش گفته بود باید وکالت نامه محضری بیاری تا مدرکتو بدیم به اون؛ اونجا هم رفتیم و گفت که تنظیم سندش طول میکشه باید 4 شنبه بیای؛ بعد رفتیم بازار گردی و خرید و شب عیدم بود همه جا شربت میدادن و خیابونا غلغله شده بود وحشتنااااک؛ اخر شرم اتوبوس دانشگاهو از دست داده بودیم و خسته و مرده تر رفتیم ساندویچ بخریم یه جا که نداشت و یه جا دیگه م بسته بود تا نهایتا یه جای دیگه رو پیدا کردیم، بعد از اونجا من رفتم برای تشکر از یکی از دوستام که بهمون گل داده بود براش یه هدیه خریدم و بهد سمیرا هم رفت ساندویچ خرید و خلاصه اومدیم به 133 بیشعور زنگ زدم گفتم ماشین بفرستین گفت شلوغه دیگه زنگ نزن خاک بر سرش؛ بعد از جای اتوبوسا شماره تاکسی سیار پرسیدیم شماره غلط بهمون دادن تا دیگه نشستیم سر ایستگاه اتوبوس یهو دیدیم پشت سرمون یه پسره داشت به یکی مبگفت میخوام برم فلان جا ، یعنی جای دانشگاه ما؛ تا شنیدم بهش گفتم اوجا میری؟ بیا با ما؛ اونم گفت باشه ؛ بهش گفتم به 133 زنگ زدم اینجور گفته گفت بذار من الان زنگ میزنم؛ خلاصه خانومه ی خاک بر سر تا دید اون پسره بهش گفت الان براتون میفرستم؛ ما هم از خدا خواسته رفتیم منتظر تاکسی وایسادیم دیگه یه خرده با پسره حرفیدم و اینا تا تاکسی بیاد؛ رفته بود دوست دخترشو رسونده بود ترمینال و برگشته بود:)))))))

بعد یه دختره کارشناسی رو هم دیدم اونجا به سمیرا گفتم برو صداش کن اونم بیاد باهامون؛ خلاصه اونم اومد. بعد دیگه سوار شدیم یه راننده ی باحالی هم بود که کلی از حرفاش درس یاد گرفتم؛ میگفت تو نیرو دریایی بوده قبلا و بیشتر کشورای دنیا رو هم رفته بود و در نهایت که باز نشست شده بود تاکسی گرفته بود که تو خونه نمونه خلاصه ی کلام رسیدیم خوابگاه یهو پسره حساب کرد و نذاشت پول بدیم ما هم که همچنان از خدا خواسته تشکر کردیم و پیاده شدیم.

بعد رفتیم تو خوابگاه به اون یکی دوستمون گفتیم بیاد و رفتیم تو محوطه و اونجا شام خوردیم و خندیدیم بعدم که جشن بود تو خوابگاه یکی دیگه از دوستامونم دیدیم و رفتیم نشستیم اونجا شیرینی و شربتم خوردیم.

بعدش دیگه رفتیم تو خوابگاه تا یکم بشینم که دیدم نمیشه باز اومدم تو حیاط و زنگ زدم به بابا تا برام پول بفرسته و بتونم بلیط بگیرم؛ در نهایت برای چهارشنبه عصر بلیط گرفتم اگه خدا برمیگردم؛ امااا بلیط ها هم خدا تومن گرون تر شدن و بی نهایت خوشحالم از اینکه آخرین باره که اینجا اومدم.

بعد از همه ی این داستان ها تو حیاط داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم که دیدیم صدای جیغ وحشتناکی میاد در حدی که یه زن انگار داره زایمان میکنه؛ دویدیم داخل دیدیم یکی از بچه ها اپاندیسش ترکیده و وحشتناک داشت بالا می اورد و جیغ میکشید که دیگه امبولانس اومد و سریع منتقلش کردن بیمارستان؛ دعا میکنم هرچه زودتر حالش خوب بشه چون خیلی وحشتناک بود؛ دوستاش همه گریه میکردن با دیدن حالش؛ خودشم طفلکب تو این روزای اخر دفاع داشت:((

حالا تا ببینیم فردا چی میشه یکی از دوستامون که سیده قراره عیدی بده فردا:)

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 18:53

صفحه بندی