خب خیلی اتفاقا افتاده و می افته که بی اعتنا از کنارشون میگذرم.
گفتم که قرار بود عروسی دختر عمم تو آبان باشه، اما خب بازهم داستان تصادف تکرار شد و این بار خاله ی شوهرش اینا تصادف وحشتناکی میکنن تو راه برگشت از اهواز و همه میرن بیمارستان، بازم عروسیش عقب افتاد، اون یکی دوستمم که باز تصادف کرده بود عروسیش افتاده دو هفته دیگه، احتمالا دختر عمم هم همون روزا باشه، دقیقا وسط هفته!!!! معلوم نیس که بریم یا نه!
خودمم که یه هفته ست سرمای شدید خوردم و داغونم، یعنی همه مون توی خونه سرما خوردیم و کلا خونمون بیمارستانه!
یه هفته پیش رفتم دوباره بعد از سالها، فکر کنم از سال 92 تمدید کردم عضویتم رو توی کتابخونه ای که سالها میرفتم، اما اینبار نه برای درس خوندن برای کتاب گرفتن! کلی کتاب گرفتم و خودم رو توی دنیاشون غرق کردم.
سریالا و فیلمام رو هم همچنان دنبال میکنم و خوب خوندن کتاب و بعد دیدن فیلمش فوق العاده ست.
از دانشجوها امتحان میان ترم گرفتم و متاسفانه وضعشون داغونه، خیلی نمراتشون بد بود و تصمیم گرفتم پایان ترمشون رو از 20 بیارم که لااقل جبران کنن. واقعا خیلی تنبلن دانشجوهای جدید خیلی هم پر رو و گستاخن، مثلا دانشگاه دولتی هستن وای بحال آزاد که توی روی استادا بهشون میگن شما با پولی که ما میدیم اینجا هستید!!! گاهی وقتا یه چیزایی میشنوم از همکارا که شاخ درمیارم به کجا داریم میریم؟!
هرچند من سعی میکنم سخت نگیرم زیاد انقدر که میان سر کلاس غذا میخورن و بعدم با کمال پر روئی میرن! البته که من هم غیبت براشون رد میکنم که یاد نگرین عین چی سرشونو بندازن بی اجازه برن. حتما از ترم بعد رویه م رو عوض خواهم کرد.
توی آموزشگاهم انقدر توی مدرسه های لعنتی به بچه ها درس میگن و کار میکشن که هیچکی درسای آموزشگاه رو نمیخونه و خیلی رو اعصابن، البته همه اینطور نیستن ولی خب!
پسرِ پسر خالم چند وقت پیش به دنیا اومد البته هنوز از نزدیک ندیدمش و عکسش رو دیدم، پسرِ اون پسرخالم رو هم اولین بار 6 ماهگیش دیدم:| یعنی عید پارسال، احتمالا اینو هم عید ببینم:|
عنوان رو واسه ی این نوشته م که اکثر سایتای مسخره ی ایرانی اول 3 برابر قیمت محصولاتشون رو افزایش دادن بعد اومدن 30 تا 50 درصد تخفیف زدن رو جنساشون بعد میگن به بزرگترین حراج سال خوش آمدید. امسال که هیچی نخریدم ازشون چون واقعا احمقانه بود آفرهاشون.
خیلی وقته گریه نکردم، اصلا یادم نمیاد اخرین باری که گریه کردم چند ماه پیش بود، دیگه هیچی اشکم رو در نمیاره نمیدونم چرا، منی که اشکم دم مشکم بود الان هیچ زلزله ای نمیلرزونتم، نمیدونم خوبه یا نه، تا الان که خوب بوده!
خیلی وقته دیگه دعا نکردم، خیلی وقته از خدا هیچی نمیخوام، حداقلش اینه که اگه چیزی رو بخوام و بهم نده بعدش غصه نمیخورم، آدم عاقل یه حماقت رو دوبار تکرار نمیکنه. سعی میکنم با جریان زندگی پیش برم، محدودیت هام رو پذیرفتم و باهاشون کنار اومدم. دردا و زخم زبونا و طعنه ها رو طاقت اوردم و دیگه هیچ حرفی نمی رنجونتم، البته که اولش میرنجم اما چند ساعت بعد فراموش میکنم، همینه که الان خیلی چیزا یادم میرن، سعی میکنم اهمیت ندم و عبور کنم، بالاخره همونا خودشون از یه جای دیگه ضربه شو میخورن طبق اصل کارما. نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شدم، خیلی چیزها، حتی مهمترین ها! بی تفاوتی محض بهترین راه حله به همراه یکمی کم حافظه بودن. چون زندگی به هرحال چه خوب چه بد چه آسون چه سخت جلو میره، اگه بخوای جلوش وایسی خودت ضربه میخوری و غرق میشه، پس چه بهتر که با جریان شنا کنی.
دور خیلی از آدمای زندگیم مرز گذاشتم و به خیلی ها نزدیک نمیشم، دور خیلی ها رو هم خط کشیدم گذاشتم کنار، استراتژی با هرکس مثل خودش رو در پیش گرفتم، البته اگر کسی کمکی ازم بخواد ازش دریغ نمیکنم اما زیاد هم به کسی نزدیک نمیشم.
خلاصه که داریم پاییزو هم رد میکنیم و وارد زمستون میشیم به امید بهاری سبزتر
روزگارتون خوش و بر وفق مرادتون
برچسب:
نویسنده: بهراد رضایی