خرید بک لینک
آقا خیلی وقته که ننوشتم

از سوم آذر شروع کنم که من تازه مریض شده بودم و خونمون بیمارستان شده بود. آقا چند روز بعد دیدم دوستم همون که گفته بودم عکس عروسیشو گذاشته بود توی اینستا، داشتم از تعجب شاخ در می اوردم که این عروسیش باید دو هفته دیگه باشه چرا الان عکس گذاشته که برگشتم پیاماشو خوندم دیدم ای بابا عروسی 4 آذر بوده و من دیدم 14 و فکر کرده بودم 14 آذر هستش و با خیال راحت نشسته بودم تا تاریخش برسه، خلاصه انقدر ناراحت شدم که حد نداشت، بهش پیام دادم و معذرت خواهی که اینطوری بوده داستان و اونم گفتش که آره تعجب کردم ندیدمت و این حرفا، کلا قسمت نبود که برم، یک بار که من رفتم عروسیش اون نبود، حالا که اون بود من نبودم.

خلاصه اون گذشت و اون هفته صدف مسابقات تکواندو شهرستان داشت و مقام اول و مدال طلا توی سبک خودش اورد و ماهم دسته گل گرفتیم رفتیم دم باشگاه و کلی خوب بود اون روز.

البته از روز قبلش بگم که برای تمریناتش میرفت باشگاه و اونجا مچ پاش شدید ضرب دید و رباطش فکر کنم کشیده شد، فرداش که رفت مدرسه توی مدرسه پاش ورم کرده بود و از درد اومد خونه، منم اون روز رفته بودم از صبحش بانک فک کنم و برگشتم دیدم خونه ست، دیگه بردمش درمانگاه و عکس رادیولوژی گرفتیم و داستان شد و بردمش دکتر و گفتش که نباید تا 6 ماه باشگاه بره؛ عصرش بردیمش پیش ارتوپد گفت هیچ مشکلی نداره میتونه بره فقط کمپرس سرد بذارید روش خوب میشه:|

خلاصه خوب شد و مسابقه داد و برنده هم شد.

دیگه بگم که علیرضا هفته ی پیش اومده بود و واسه عروسی دختر عمم که اهواز بود قرار شد که بریم، اما خب چون 3 شنبه بود، صدف فرداش امتحان ریاضی داشت و مینا هم تقویتی واسه همین بابام موند پیششون و ما سه تایی رفتیم، رفتنی که خوب بود همه چی و اول رفتیم خونه دختر خالم واسه ناهار و عصرش آماده شدیم رفتیم تالار، همه ش با اسنپ میرفتیم، عروسی خوب بود و تموم شد برگشتنی ساعت 12 شب بود که باز اسنپ گرفتیم و تالار توی سپیدار بود و من آدرس خونه دختر خالم رو که زدم دیدم اسنپ مارو برد یه جای ترسناکی، هوا هم مه آلود و فقط سگ اونجا بود و تاریک، دم یه منطقه مسکونی وایساد گفت اینجاست!! ما هی میگفتیم اینجا نیست و دورتر بود و این حرفا خلاصه کلی راهو برگشت و تا در نهایت ساعت 12 و نیم طرفای 1 رسیدیم خونه دختر خالم! کلی هم کرایه گرفت. دیگه شب موندیم اونجا و فرداش باز برگشتیم خونه.

داستان آخری همین دیروز بود، آقا من رفته بودم واسه کارای دانشگاه و یکی از دوستام زنگ زد گفتش میخواد بره شهرداری کارداره گفت میای گفتم که باشه، آقا طرفای ظهر رفتیم اونجا و من دیدم کل ملت یه دریایی از ماشین تو قسمت پارک ممنوع پارک کردن و منم یه گوشه کنار بقیه پارک کردم و رفتیم داخل و بعد آدرس دادن بهمون مجبور شدیم بریم اداره منابع طبیعی و با ماشین دوستم رفتیم. برگشتنی طرفای 1 بود اومدیم دیدم ماشین نیس و یهو قلبم ریخت! رفتیم نگهبانی شهرداری گفت جرثقیل برده!!! فکر کن از بین اون همه ماشین بی صاحاب!! ماشین منو برده بود!! حالا بابا هم ساعت 2 ماشینو نیاز داشت، نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم! دوستم به چندتا از آشناهاش زنگ زد واسه اینکه ببینه باید چکار کنیم و کسی میتونه کمک کنه، خلاصه آخر رفتیم راهنمایی رانندگی، حالا اونجا دیگه بابا زنگ زد و من فقط گفتم پلاک ماشینو بفرست هرچی گفت چی شده گفتم بعدا میگم(پلاک ماشینم حفظ نبودم:|) خلاصه رفتیم و گفتش که آره اوردن اینجا کلی مدارک ازم میخواست که ترخیصش کنه، هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتیم و دوستم گفت فردا میاد دنبالم بریم برای کاراش. دیگه فردا شد و مدارک و همه آماده کردم و گواهی عدم خلافی گرفتم و بردیم و کلی هم به سرهنگه غر زدیم که چرا عدالت واسه همه اجرا نمیشه، و این حرفا ولی خدا رو شکر کارمون سریع انجام شد و حدود 70 تومنم آب خورد برام این تجربه،البته سرهنگه یه روشی هم بهم یاد داد که دفعه دیگه یدک کش نتونه ببره خلاصه بعد باید میرفتیم یه پارکینگ دیگه که اونجا برده بودن، دیگه رفتیم و اونجا هم باز مدارک و دیدن و امضا و این حرفا در نهایت عزیزدلم رو دیدم و اون لحظه که سوارش شدم قدر بودنشو فهمیدم! بعدم که دیگه با دوستم رفتیم شیرینی آزادیشو خوردیم و صدقه دادم و رفع بلا شد. و البته درس عبرت خیلی بزرگی شد برام.

خلاصه اینم از داستانهای این مدت.

باشگاهم رو دوباره شروع کردم و میرم و این عالیه، توی این مدت اونقدر ترجمه داشتم که وقت سر خاروندنم ندارم، همه ی کتابهام موندن و فیلم دیدنم کنار گذاشتم تا بعد از تحویلشون.

زندگی, و حالتون خوش

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 25 آذر 1397 ساعت: 0:51

صفحه بندی