خرید بک لینک
+روز آخری قبل از اینکه برگردم، با یکی از دوستام بعد از دوسال رفتم مسجد دانشگاه، کلا من توی این دو سال نمیرفتم نمیدونم به چه دلیل چرتی! ولی خب با خودم گفتم زشته دیگه نرم بعد از دو سال، رفتیم اول فاتحه خوندیم برای شهید گمنام، بعدشم رفتیم نماز جماعت، سالها بود که نرفته بودم، بعد از اونم که دو تا دیگه از دوستامونو توی راه دیدیم و رفتیم سوپر دانشگاه و بعدشم رفتیم توی محوطه ی دانشگاه توی آلاچیقا بستنی خوردیم و حرف زدیم، هیییی خدا چه روزای خوشِ تکرار نشدنی بودن.

+نمیدونم چرا چند وقته آرزوهای من برای بقیه دوستام برآورده میشن! منظورم آرزوهایی هستن که من برای خودم دارم ولی نمودشون توی زندگی دوستام اتفاق میوفته! مثلا جدید تریناش این بود که آرزو کرده بودم قبل از 1 مهر عقد کنم، که دیدم یکی از دوستام 31 شهریور عقد کرد، یا اینکه مثلا اون اسمی رو که من و یه نفر دیگه مدِ نظر داشتیم تا روی بچه اگر که دختر بود بذاریم، شنیدم که یکی دیگه از دوستان خیلی دورم روی یکی از دخترای دوقولش گذاشته. و همچنان من آرزو میکنم و همچنان آرزوهای من برای دیگران رخ میدهندو برای خودم نه....

+از امروز بگم، امروز از صبح با بابا رفتیم دانشگاه های مختلف و تقریبا همه شون گفتن که اگه قرار باشه کلاس بهت بدیم، باید از ترم بعد بیای و برای ترم جاری استاد دارن، منم گفتم که باشه.

یه آژانس هواپیمایی دیروز زنگ زده بودم، امروز رفتم فرم پر کردم و دوباره خودشون بهم زنگ زدن که بیا برا مصاحبه و گفتن که از شنبه بیا کارو ببین که اگه خواستی باهات قرار داد ببندیم، احتمال خیلی خیلی زیاد همینجا میرم فعلا برای کار. دعا کنید که بشه.

+فردا بازم چند دانشگاه دیگه باید برم سر بزنم، یک عالمه کار دارم، این روزا دعام کنید لطفا، خیلی زیاد به دعاهاتون محتاجم، ممنون

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 21:31

صفحه بندی