سه شنبه ها و پنج شنبه ها روزایی هستن که کلاس ندارم و درس نمیدم.
از صبحش کار خاصی نداشتم و فقط یه ناهار درست کردم، فیلم دیدم، عصرش دیگه واقعا طاقت نیوردم گفتم برم بیرون پیاده روی.
پی ام میدم: بیدار شو دیگه
سوم شخص: بیدارم ، اومدم مهمونی
من: خوبه خوش بگذره منم برم یه خرده پیاده روی کنم.
آف میشم.
میدونه همیشه کجا میرم.
پیاده روی...
تو حس و حال خودمم و هندزفری تو گوشمه و همه ش دارم به این فکر میکنم که دیروز که بهم گفت بیا بریم بیرون و من گفتم نمیام، چرا امروز بهم نگفت بیا بریم؟ چرا من ازش نخواستم امروز بریم؟ چی میشد اگه زنگ میزد الان؟ چی میشد اگه میگفت میام دنبالت بریم؟ نهههه دیگه خیلی دیر شده اگه میخواست باید تا الان میگفت! نه دیگه نمیزنه، نه نباید دیگه فکر کنم، نه، امروزم باید بگذره تا هفته ی دیگه شاید بتونم ببینمش...و همچنان افکار پوچ و بی معنی
که یک دفعه
گوشیم زنگ میخوره، درش میارم، اونه، با هندز فری جواب میدم.
احوالپرسی میکنه میگه میخواستم حالتو بپرسم، کجایی؟ میگم پیاده روی صدای موتور و ماشینا رو نمیشنوی؟
میگه احیانا شال آبی سرت نیس؟ میگم چرا. میگه با هندزفری حرف نمیزنی؟ میگم آره، میگه کفشات اینطورین میگم آره.
میگم کجایی؟ میگه خونم!!! میگم پس از کجا میدونی؟ کی رد شدی من ندیدمت؟ چرا نگفتی و این حرفا ، خدا حافظی میکنه!
یه دفعه میبینم داره با دوچرخه از خیابون رد میشه، برمیگرده نگام میکنه! میبینمش خندم میگیره!
زنگ میزنم بهش، میگم چرا نگفتی اومدی؟ میگه خواستم سوپرایزت کنم! خلاصه چند دور میره و میاد منم همچنان اصرارش میکنم که برم خونه ماشین رو بیارم باهم بریم دور بخوریم؟ و جواب درست حسابی نمیده!
تا اینکه میگه بیا خیابون پشتی میخوام دوچرخه رو بهت بدم دوچرخه سواری کنی! و منی که سالهاست دوچرخه سواری نکردم!!!
میرم اونجایی که میگه، میاد، دوچرخه رو بهم میده، زینشو میاره پایین تر، سوار میشم، اولش مثل بچه کوچولوها که بلد نیستن دوچرخه رو میگیره تا راه میوفتم بعد ولش میکنه،
خیلی ساله دوچرخه سواری نکردم، فرمون همه ش میلرزه تو دستم، چند دور میرم و برمیگردم، وایساده تماشام میکنه. (شما بودین عاشقش نمیشدین!؟ :) )
تا خسته میشم و میام پیشش و پیاده میشم، بازم بهش میگم برم ماشینو بیارم بریم؟ قبول میکنه، میره خونه، میرم خونه، با ماشین میرم جای همیشگی، میرم سمت شاگرد میشینم تا بیاد، منتظر میمونم.
وقتی میاد تعجب میکنه که من اینور نشستم:)) بهش میگم خستم تو رانندگی کن، سوار میشه و میریم که دور بخوریم.
نیم ساعتی دور میخوریم و حرف میزنیم ، بعد پیاده میشه و منم میرم دنبال کارام،
و اینطوری یکی دیگه از بهترین روزای زندگیم رو رقم میزنه
برچسب: توهم فانتزی,توهم فانتزی چیست,توهم فانتزی تئاتر,
نویسنده: بهراد رضایی