خرید بک لینک
+خب تو این پست میخوام یه خرده گِله کنم و غر بزنم.

دلم گرفته، خستم، همیشه وقتی یه مدت طولانی قوی باشی بالاخره یه جایی طاقتت تموم میشه و خسته میشی و کم میاری، باید خودتو خالی کنی تا دوباره بتونی ادامه بدی. نمیدونم چرا ولی خیلی فکر میکنم! بعضی وقتا هرچقدر بیشتر تلاش میکنی و بیشتر میدُویی، کمتر نتیجه میگیری، هرچند تو این شکی ندارم که خدا بهترین ها رو برای بنده هاش میخواد. برگردیم به خیلی عقب ترا.... به آخرای سال 91 که روزای خیلی نزدیک به سال 92 بود، دقیقا اون روزایی که تصمیم گرفته بودم برای کارشناسی ارشد درس بخونم! اون روزایی که تازه لیسانس گرفته بودم، هم کار داشتم و هم انتظارات زیادی نداشتم، سر خوش و شاد بودم! با خودم میگفتم ازدواج زوده هنوز! شوهر میخوام چیکار! فعلا کلی آرزو دارم، اگه درسمو ادامه ندم تا ابد حسرتش به دلم میمونه! اما.....

خب از مهر92 شروع کردم به سخت درس خوندن تا بهمن 92 که کنکور ارشد دادم و بعدش دوباره خوشی و سر خوشی کلی انرژی داشتم و کار میکردم!! تا اردیبهشت 93 شد و نتایج ارشد رو زدن و منم کارشناسی ارشد قبول شدم و با خودم فکر میکردم که حالا انگار چی! قله ی اورست رو فتح کردم!! بازم تا روزای آخر شهریور 93 کار میکردم و کلی حس و حال خوب و شاد داشتم! بعدم که دیگه رفتم دانشگاه و دیگه کار تعطیل و همه ش درس و درس! تا همین شهریور 95 که دیگه دفاع کردم و والسلام!

به این نقطه که رسیدم یهو به خودم اومدم که خب حالا که چی؟ حالا که این همه ادامه دادم به امید فردای بهتر، به امید کارِ بهتر، به امید زندگی بهتر پس چی شد؟ هیچ کس هیچ ارزشی برای مدرکی که دو سال پاش زحمت کشیدم قائل نمیشه! دیگه کار ندارم، ازدواجم نکردم، پس چی برام موند؟ چی به دست اوردم؟ من که دارم همه چی رو اینطوری از دست میدم؟!

به خودم قول دادم حالا حالاها ادامه ندم دیگه درس بسه! کاش ازدواج هم مثل درس خوندن بود، برای رسیدن بهش تلاش میکردی و نتیجه شو میگرفتی! اما متاسفانه این یکی تنهای تنها دست خوده آدم نیس! دست یه قدرت برتری توی کاره که تا اون نخواد، زندگی تو با زندگی کسی دیگه گره نمیخوره!

میگن برای اینکه یه شغل بدست بیاری باید حداقل 20 جا مصاحبه بری، توی این مدت بعد از تموم شدن درسم چند جایی رفتم برای مصاحبه، خوشبختانه امکان نداره جایی برای مصاحبه برم و منو نخوان، شاید همین موفقیت توی مصاحبه ها رو هم مدیون همین ادامه تحصیلی باشم که دادم. اما خب به هر دلیلی اون کارها رو نخواستم که یا در حدم نبودن یا حقوقشون کم بوده یا موقعیت من با اون کار جور در نمیومده! اما همچنان پیگیر اخبار کاری هستم تا بتونم به اون شغل ایده آلی که مد نظرم هست، با حق و حقوق تعریف شده و بیمه برسم و در ضمن در راستای علاقه و تخصص و رشتم هم باشه! همچنان امیدوار و پیگیرم، اما خب گاهی آدم خسته میشه....

در مورد ازدواج هم میدونم هنوز دیر نشده اما خب آدم گاهی دلش میخواد! شاید خیلی ها که منو تو دنیای واقعی میشناسن با خودشون فکر کنن من آدم خشکی هستم که احساس ندارم! شاید چون خیلی با آدما صمیمی و نزدیک نمیشم و اجازه نمیدم به احساسات درونیم پی ببرن! اما منم آدمم، دخترم، زنم، هر دختری آرزو داره که یه حلقه توی انگشت دست چپش باشه، یه سندِ رسمی رو امضا کنه! موقع بله گفتن از استرس قلبش تند تند بزنه، برای رفتن به بعضی جاها از یه نفر اجازه بگیره، خیلی جاها رو تنها نره، خیلی چیزا رو تنها انتخاب نکنه، خیلی جاها رو که تا حالا نرفته بتونه بره، استرس اینکه چی بپزم داشته باشه، کسی باشه نازشو بخره، وقتی باهاش قهر کنه برای آشتی براش گل بخره و ...... بی نهایت چیزه دیگه که شاید خیلی ها فکر کنن من اصلا به این چیزا فکرم نمی کنم! اما میکنم، خیلی زیاد! مخصوصا الان که دیگه زندگیم به یه حدی رسیده که نیاز هست به این چیزا فکر کنم! قبل از اینکه زمانش بگذره!

+این حرفا خیلی وقت بود روی دلم مونده بود، گفتم بنویسم شاید تحملش ساده تر بشه! آرزوم اینه یه روزی بیاد تا به فکرای امروزم بخندم و بگم چقدر عجول بودم اون وقتا....

بهترین ها رو برای تک تکتون آرزو مندم

.

برچسب: هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی,هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی مهدی یغمایی,دانلود آهنگ هوای سرد پاییزی چه روزای غم انگیزی, نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 15:54

صفحه بندی