آقا این سه روز من همه ش به گشت و گذار به همراه روضه طی شد. از سه شنبه هر روز صبح میرفتیم روضه ی مامان بزرگم که بعد از سالها که از فوت خالم گذشت دوباره تصمیم گرفت برگزارش کنه. بعد از ظهرش هم کلاس داشتم، چهارشنبه بعد از ظهرش با مریم و بچه ها رفتیم کافی شاپ و کلی لذت بردیم، اما بهتر از همه 5 شنبه بود. بعد از روضه یه کلاس جبرانی داشتم واسه بچه های آموزشگاه و بعد از کلاس رفتیم فست فود گرفتیم و بعد با مریم و بچه ها رفتیم پارک توی هوای عالی آزاد خوردیم و بعدش، ما برگشتیم خونه و مریم رفت بازار.
من و مینا رفتیم تا وسایلای تولد و کیکشو واسه جمعه سفارش بدیم و بعد برگشتیم و بعد از شام همگی رفتیم باغ دختر خالم و تا 1 ونیم اونجا بودیم و کلی خوش گذشت، دیگه تا برگشتیم خونه ساعت 3 شده بود، منم 8 باید بیدار میشدم، خلاصه جمعه صبحمم باز به کلاس موسیقی گذشت و بعدشم سریع خونه رو تزیئن کردیم و عصرم تولد بود و همین چند ساعت پیش که دیگه تونستم یه استراحتی بکنم.
عالی بود این تعطیلات، بازم هفته ی جدید شروع میشه با کلی کار و برنامه. چقدر سریع رسیدیم به نیمه ی آبان باورم نمیشه.
حال دل و روز و روزگارتون خوش
برچسب:
نویسنده: بهراد رضایی