توی این مدت جمعه با بهترین دوستم رفتیم پارک و کلی حرف زدیم و بعدم شام رفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت.
خونه دختر عمم هم که قرار بود بریم ولی بچش انگار خیلی بیتابی میکنه و فعلا گذاشتیم واسه یه وقت بهتر.
دیگه بگم براتون که از آموزشگاه چند فصل سریال گرفتم که حتما گفتن باید ببینمشون و به شدت معتاد یکیشون شدم.
از شهر همجوارمون بهم پیشنهاد کار دادن که به خاطر اینکه وقتم پره فعلا نتونستم برم.
کلاس عروسک سازی برام گذاشتن که اونم یه روز در میون میرم، عروسکای پارچه ای که پارسال خودم یاد گرفته بودم بسازم رو امسال دارم یاد میدم.
اما مهمتر از همه، اون سوپرایزی بود که بهتون گفته بودم تو شهریور اما با تاخیر تا همین امروز طول کشید، بالاخره بعد از 2 سال و نیم تلاش و صبر و صبر و صبر، تو دانشگاه صنعتی بهم کلاس دادن و امروز اولین روز کاریم بود.
از داستانایی که اتفاق افتاد میتونم به این اشاره کنم که تو راهرو هنوز منو نمیشناختن میگفتن دانشجویی گفتم نه گفتن استادید گفتم بله و خجالت زده شدن
دیگه اینکه هول شد یکیشون گفت شما استاد الف هستید؟؟اسممو گفت جای فامیلم
خلاصه دیگه تفکیک جنسیتیشون کردن و فقط دخترای مهندسی با من هستن.
بقیه روزامم همچنان کلاس و آموزشگاه هستم، کلی پیشنهاد کار تو اموزشگاه های دیگم گرفتم که موندم نمیدونم چیکار کنم، با اینکه شرایط بهتری دارن ولی وقتی مسئولیت و تعهد میدم دلم نمیخواد به این راحتی زیرش بزنم.
خدایا هوامونو داشته باش
برچسب:
نویسنده: بهراد رضایی