خب تا شنبه ی همین هفته گفتم که کلاسام تشکیل شدن و رفتم سر کار دوباره، روزای هفته به روال میگذشت و منتظر بودم تا 5 شنبه بیاد که برم عروسی همون دوستم که براتون گفتم، تا یکشنبه دیدم که تو اینستاش فیلم از خودشو شوهرش گذاشته بود که داشتن میرقصیدن و گذشت تا نزدیک و نزدیک تر شدیم. خلاصه که 5 شنبه شد و منم به همین خاطر کلاس نگرفتم عصرشو کلی از ساعت 6 به خودم ور رفتم تا در نهایت 8 رضایت دادم، همگی باهم رفتیم دم تالار که منو برسونن و بقیه برگردن، رفتیم دم تالار مد نظر دیدیم هیچ خبری نیست و سوت و کور، دم تالار بغلیش رفتیم دیدیم بازم همینطوره، پرسیدیم از نگهبان و اینا گفتن اگه عروسی بود از عصر ما درو باز میکردیم. دیگه فکر کردم که من حتما یه اشتباهی کردم و گفتم بیا شماره عروسو بگیر ببین چی میگه قاعدتا اگه من اشتباه کنمو امشب عروسی باشه عروس نباید بتونه گوشیشو جواب بده،
خلاصه زنگ زدم فکر کردم دوستمه گفتم عزیزم دم تالارم میگن عروسی نیست چی شده، بعد دیدم صداش خودش نیس گفتم خودتی؟ که گفت نه من خواهرشم! دیگه با کلی من و من و صدای گرفته گفت که عروس و دوماد 1 شنبه شب تو جاده تصادف میکنن و جراحیشون میکنن و عروسم بیمارستان بستری بود، دامادو مرخص کرده بودن. خلاصه کلی نگران و ناراحت شدم و خواهرش گفت که نگران نباشید و انشالا عروسیشون بعد از محرم و صفر برگزار میشه.
خیلی دلم سوخت که بعد از 1 سال، کلی برنامه و رزرو و اتلیه و ارایشگاه و ماشین و گل و تالار و همه چی بهم ریخت! واقعا وقتی خدا نخواد یه چیزی اتفاق بیوفته امکان نداره که بشه. خدا خیلی بهشون رحم کرده بود که زنده موندن، یه کامیون به ماشینشون زده بود و خدایی بود که زنده بودن.
خدایا هوامونو خیلی داشته باش...
برچسب:
نویسنده: بهراد رضایی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 14:02