خرید بک لینک
بگم براتون که ما یکشنبه ی هفته ی گذشته حرکت کردیم به سمت وبلاگ تهران کلمه ،یه سره رفتیم تا بروجرد اونجا واسه ناهار توقف کردیم یه کبابی دور همون میدون معروفش که از قضا بابامو میشناخت از بس که چندین بار رفتن اونجا به بابام میگفت دایی، کیفیت غذاش عالیه و کباب بروجردی سفارش دادیم و جیگر و چنجه. بعد رفتیم اراک و در نهایت عصر رسیدیم قم که باز رفتیم خونه ی علیرضا که شب رو اونجا بمونیم. خلاصه دوشنبه عصر رفتیم وبلاگ تهران کلمه و تو خوابگاه بهمون یه سوییت دادن واسه خودمون. بعد دیگه ما از دوشنبه عصر تا پنج شنبه همه ش تو بازارها بودیم، منو مامانم جدا میرفتیم امام زاده حسن واسه خرید، بابام اینا میرفتن یه منطقه دیگه. یه سری رفتن لی لی پوت، کلا مناطق بالا بالا میرفتن اونا

یک عالمه خرید کردیم همگی کلا هم به قصد خرید رفته بودیم، خوابگاه ما پشت دانشگاه امیرکبیر بود و هر روز کلی دانشجو میدیدم که میرفتن و برمیگشتن از اونطرف به انقلاب و کتابفروشی هاشم نزدیک بودیم و من عشق میکردم! آخرش کتاب جز از کل رو از زیرگذر مترو خریدم اونجا همه کتابا کلی تخفیف خرده بودن و داشتم دیوونه میشدم میخواستم همه رو بخرم ولی شماره گرفتم ازشون تا بعدا اینترنتی سفارش بدم برام بفرستن کم کم.

واسه عروسی دوستمم لباس گرفتم و دیگه فقط منتظرم 5 شنبه بیاد برم عروسی بترکونم. بعد واسه اولین بار من از سیستم اسنپ استفاده کردم که خیلی به کارمون میومد و عالی بود واسه ما که مسیرا رو زیاد بلد نبودیم، منو مامان از بی آر تی هم زیاد استفاده کردیم و بابا و بچه ها از مترو با چند تا از بچه های وبلاگی قدیمی که وبلاگ تهران کلمه بودن صحبت کردم که ببینیم همدیگه رو که شانس من شمال بودن. و کلا اصلا نمیشد چون یه جای ثابتی نبودیم همه ش در حال گردش تو بازار بودیم.

5 شنبه هم رفتیم میدون آزادی و تا بالای برجش رفتیم، جالبترین قسمتش برای من اون ربات سخنگو و نوازنده ی پیانو بود، واقعا دم بچه های شریف گرم با این اختراع معرکه شون.

چیزی هم که خیلی ناراحتم کرد دیدن قشر خیلی خیلی زیادی از مردم بود که دستفروشی میکردن. از خانم های مسن چادری گرفته تا دختر پسرای جینگول همه یه بساطی جلوشون پهن کرده بودن و جنس یا صنایع دستی میفروختن. یه سریا هم که ساز میزدن و آواز میخوندن، دلم میخواست به همه شون کمک کنم ولی متاسفانه وسع مالیم اجازه نمیداد انقدر.

دیگه بگم علائدین رو هم رفتیم که به نظرم در عین جالب بودنش ولی بدرد ما نمیخورد و زود اومدیم بیرون.

برگشتنی هم باز دوباره یه شب قم موندیم که عمم و پسرش هم اومده بودن اونجا از روز قبلش، کلی هم خندیدیم و خوش گذشت و ما جمعه صبح راه افتادیم و اونا جمعه عصر بلیط داشتن، از قم هم سوهان خریدیم و شانس من دیگه سوهان عسلی تولید نمیکردن! و باز بروجرد رفتیم همون کبابی قبلی و بعدم خرم آباد رفتیم دریاچه کیو دوباره و در نهایت برگشتیم خونه.

از شنبه هم خودم به بچه ها گفتم که بیان کلاس چون خسته شده بودم از بس سر کار نرفتم، باز دوباره کلاسهام شروع شدن و تا آخر شهریور میخوام کلی کار کنم چون بازم مهر که بیاد بیشتر بچه ها دیگه ادامه نمیدن، هرچند یه شروع جدید در انتظارمه به زودی

برچسب: نویسنده: بهراد رضایی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 14:02

صفحه بندی