دلم تنگ شده واسه اینکه دلم واسه کسی بلرزه و دوستش داشته باشم از صمیم قلبم. بهش ابراز احساسات کنم، وقتمو صرفش کنم و برام وقت بذاره و بهم توجه کنه و برای خیلی چیزای دیگه که گفتنی نیست.
هرچند تسلیم سرنوشتم شدم و راضی ام به رضای خدا و میدونم خدا هر چیزی رو در بهترین وقتش به هر کس میده و حتما میدونه فعلا صلاح نیست من به خواسته ام برسم و ازدواج کنم، اما تحمل تنها بودن خیلی سخت تره، صبر کردن سخته، مهمتر از اون اینه که نخوای با آدم بی ارزشی وقتت رو تلف کنی و به خاطر پر کردن تنهایی عاطفی عمرتو حرومش کنی.
درسته که اعتمادم رو به خیلی چیزا و خیلی از آدما از دست دادم و خیلی چیزا رو هم به روی خودم نمیارم و خلافشو نشون میدم اما هنوز امید دارم. هرچند که این روزا همون یه ذره هم داره نابود میشه.
خیلی از حکمت های خدا برام ناشناخته و عجیبه. نمیدونم تهش قراره چی بشه و آیا کسی توی قلبم برای همیشه میمونه یا نه. اگه آره پس کی؟ اگرم نه که باید سوخت و ساخت.
کاش منم بتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه مثل بقیه ی آدما داشته باشم.
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
برچسب:
نویسنده: بهراد رضایی